به نام خدا
میدانم که مرا نمیشناسید من یک نفرین شده ام.
هیچ گاه در زندگی طعم دوستی را آن چنان که باید نچشیدم.
هیچ گاه دوستی نداشتم که به هنگام دل تنگی به او تکیه کنم.
هیچ زمان را به خاطر ندارم که در آن با آرامش دستان دوستی را بفشارم که او فقط برای خودم با من دوست شده است.
هیچ گاه به یاد ندارم که نسیم هم روزی به مرادم بوزد.
شاید من آفریده شده سال تنهاییم.
درهر لحظه از خودم میپرسم که چرا کسی مرا دوست ندارد؟
آری من گناه کارم .
من هم اکنون هم تاوان گناهانم را پس میدهم.
چرا دوزخ با تمام ترس مرا درآغوش گرفته ولحظه ای مرا آرام نمیگذارد.
چرا هیچ کس مرا دوست ندارد؟
آری من گناه کارم .
ولی نمیدانستم که مکافات گناه این است.
زمان همیشه بامن تنهاست.
میدانم که سایه هم از من دوری میجوید.
ولی نمیدانم که چرا ؟
چرا این انبوه آدم نه؟
چرا سرشت مرا با تنهایی گره زده اند؟
و چرا من متولد ماه مرگم؟
گاه که به آسمان نگاه می افکنم میبینم که
آری ستاره من کبیسه است.
در ذهن خود گاهی به این فکر میافتم که من شگون ندارم.
همین است که مردم یا از من گریزان اند یا گاهی مرا به باد سخره میگیرند.
همیشه در کنج بیغوله بودن مرا به زیر می افکند"ولی گاهی مرابه وجد می آورد.
آری تنها بودن را دوست دارم
چون اوست که مهمان شب تنهایی من است.
شب تنهاییم آه چه زود رخت از رخسارش بربست.
دردم آنقدر بزرگ است که یارای بازگویی آن را ندارم"دردی از ته قلبم که با هیچ مرهمی التیام نمیشود.
دوست چه واژه به ظاهر خوبی
ولی دردل سیاه آن جز بدی را نتوان دید.
مردم از من گریزان اند
دردل می اندیشم که چرا؟
در میان پرنیان شب من چرا آزده دل باشم همی
گاه در دل میخورم آهی به وسعت هرآنچه که تصورش نمیرود.
گاه در نیمه های شب همی افسرده حالان "میخورم اندوه یاران که چرا من بت این بتخانه شدم.
من چرا سرد شدم"من چرا دیده به رخساره ندارم .
گر همی ازبت بتخانه بپرسندچرا
این چنین افسرده حالی ای عزیز؟
باز گویم که من رنجور دنیایم عزیز!
دیشب
از سر عادت
به کوی وبرزن رهسپار شدم"که غم این بتکده سخت آزارام میدهد.
از دورنوری بدیدم تابناک "روشن تر از ستاره زهره
آسمان سرد چومهتاب خیالم
به سمتش روانه شدم ولی او از من دوری می جست
از او پرسیدم که چرا
این گونه ازمن روی گردانی ؟
پاسخی نشنیدم
همین که آمدم در طواف آن ماه فروزان" باز دژخیمان مانع شدند
دوباره مرا برسر میدان بزدند
وگفتند:تو از ما نیستی!
نمیدانم چرا؟
ولی سخت تر از قبل اندوهی دلم را فراگرفت.
گویی که هفت آسمان برسرم خراب گشت.
ناچار به خانه سرد ولی امنم برگشتم
و منتظر فردایی بهترشدم.