
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم زآلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایهء مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست
ای دل تنگ من و این بار نور؟
هایهوی زندگی در قعر گور؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هرکسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
آه، ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان
آمده از دور دست آسمان
جوی خشک سینه ام را آب تو
بستر رگهایم را سیلاب تو
در جهانی اینچنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم براه
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه، ای بیگانه با پیرهنم
آشنای سبزه واران تنم
آه، ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
آه، آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سیراب تر
عشق دیگر نیست این، این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم، من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیرهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یک دم بیالاید به غم
آه، می خواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم های های
این دل تنگ من و این دود عود ؟
در شبستان، زخمه های چنگ و رود ؟
این فضای خالی و پروازها؟
این شب خاموش و این آوازها؟
ای نگاهت لای لائی سِحر بار
گاهوار کودکان بیقرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیا های من
ای مرا با شور شعر آمیخته
اینهمه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی

مردنم را بی تو
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید
شانه بالا زدنت را بی قید
و تکان دادن دستت
که مهم نیست زیاد و تکان دادن سر
چرا سلام باید کرد وقتی خداحافظ رویایی ترین و عاشقانه ترین جمله است و چرا سلام باید کرد وقتی شروع کینه است و چرا سلام باید کرد وقتی هیچ پاسخی وجود ندارد و . . . و . . . و ...
با مرگ من هیچ گلی پرپر نمیشود ...
با مردن من هیچ آسمانی ابری نمیشود ...
با مردن من هیچ اتفاقی نمی افتد جز اینکه یک مشت خاک که یک میلیون سال طول میکشه تا بوجود بیاد به خاک زمین اضافه میشود ...
با مردن من فقط یک آه میماند که میگوید : این هم مرد ...
مرگ شروع قصه نیست
پایان و مرگ قصه هام
تمومه درد زندگی
از این دنیا بدم میاد
تنها سلامی که بی جواب نمی ماند ...سلام بر مرگ...
من قرار نیست بمیرم چون تا زمانی که وقتش برسه برای خوب مردن زندگی میکنم تا هرکسی از قبر من گذر کرد بگوید : سلام بر تو
قصه گفتن را اصلآ دوست ندارم چون نمیتوانم تمامش کنم
ولی قصه خواندن را دوست دارم البته فقط از آخر
چون سلام قصه دروغیه
دوست دارم دوستی عروسکی داشته باشم تا هر چقدر دلم میخواد باهاش حرف بزنم و از ته دل دوسش داشته باشم و براش گریه کنم
ولی چرا سلام به عروسکی کوچک را به دختران اجازه داده میشود و برای مردها جمله ای تحویل میدهند که
مرد گریه نمیکند
عروسکی درون خودم ساختم تا هیچکس به دختری ندهد چون اون راز مرا میداند
پس
سلام به عروسک درونم
سلام به مرگ
سلام به هر کسی که بدون کینه با من باشد . . .

اینم یکی از شعرهای فروغ فرخزاد
این شعر را برای تو میگویم
در یک غروب تشنه تابستان
در نیمه های این ره شوم آغاز
در کهنه گور این غم بی پایان
این آخرین ترانه لالاییست
در پای گاهواره خواب تو
باشد که بانگ وحشی این فریاد
پیچد در آسمان شباب تو
بگذار سایه من سرگردان
از سایه تو دور و جدا باشد
روزی به هم رسیم که گر باشد
کس بین ما نه غیر خدا باشد
من تکیه داده ام به دری تاریک
پیشانی فشرده ز دردم را
میسایم از امید بر این در باز
انگشتهای نازک و سردم را
آن داغ ننگ خورده که می خندید
بر طعنه های بیهده ‚ من بودم
گفتم که بانگ هستی خود باشم
اما دریغ و درد که زن بودم
چشمان بیگناه تو چون لغزد
بر این کتاب در هم بی آغاز
عصیان ریشه دار زمانها را
بینی شکفته در دل هر آواز
اینجا ستاره ها همه خاموشند
اینجا فرشته ها همه گریانند
اینجا شکوفه های گل مریم
بیقدرتر ز خار بیابانند
اینجا نشسته بر سر هر راهی
دیو دروغ و ننگ و ریا کاری
در آسمان تیره نمی بینم
نوری ز صبح روشن بیداری
بگذار تا دوباره شد لبریز
چشمان من ز دانه شبنمها
رفتم ز خود که پرده بر اندازم
از چهر پک حضرت مریم ها
بگسسته ام ز ساحل خوشنامی
در سینه ام ستاره توفانست
پروازگاه شعله خشم من
دردا ‚ فضای تیره زندانست
من تکیه داده ام به دری تاریک
پیشانی فشرده ز دردم را
می سایم از امید بر این در باز
انگشتهای نازک و سردم را
با این گروه زاهد ظاهر ساز
دانم که این جدال نه آسانست
شهر من و تو ‚ طفلک شیرینم
دیریست کاشیانه شیطانست
روزی رسد که چشم تو با حسرت
لغزد بر این ترانه درد آلود
جویی مرا درون سخنهایم
گویی به خود که مادر من او بود .

دنیای سایه ها
شب به روی جاده نمنک
سایه های ما ز ما گویی گریزانند
دور از ما در نشیب راه
در غبار شوم مهتابی که میلغزد
سرد و سنگین بر فراز شاخه های تک
سوی یکدیگر به نرمی پیش می رانند
شب به روی جاده نمنک
در سکوت خاک عطر آگین
نا شکیبا گه به یکدیگر می آویزند
سایه های ما ...
****
شب به روی جاده نمنک
ای بسا پرسیده ام از خود
زندگی ایا درون سایه هامان رنگ میگیرد ؟
یا که ما خود سایه های سایه های خویشتن هستیم؟
همچنان شب کور
میگریزم روز و شب از نور
تا نتابد سایه ام بر خاک
در اتاق تیره ام با پنجه لرزان
راه می بندم بر وزنها
می خزم در گوشه ای تنها
ای هزاران روح سرگردان
گرد من لغزیده در امواج تاریکی
سایه من کو ؟
***
از تو می پرسم
ای خدا ای ظلمت جاوید..در کدامین گور وحشتنک
عاقبت خاموش خواهد شد
خنده خورشید ؟
من نمیخواهم
سایه ام را لحظه ای از خود جدا سازم
من نمیخواهم
او بلغزد دور از من روی معبرها..یا بیفتد خسته و سنگین
زیر پاهای رهگذرها
او چرا باید به راه جستجوی خویش روبرو گردد
با لبان بسته درها ؟
او چرا باید بساید تن
بر در و دیوار هر خانه ؟
او چرا باید ز نومیدی
پا نهد در سرزمینی سرد و بیگانه ؟
آه ...ای خورشید
لعنت جاوید من بر تو
شهد نورت پر نیمسازد دریغا جام جانم را
با که گویم قصه درد نهانم را
سایه ام را از چه از من دور میسازی ؟
گر ترا در سینه گنج نور پنهانست
بگسلان پیوند ظلمت را ز جان سایه های ما
آب کن زنجیرهای پیکر ما را بپای او
یا که او را محو کن در زیر پای ما
آه ... ای خورشید
***
از تو می پرسم
ای خدا ... ای راز بی پایان
سایه بر گور چیست ؟
عطری از گلبرگ وحشتها تراویده ؟
اشک بی نوری که در زندان جسمی سخت
از نگاه خسته زندانی بی تاب ! لغزیده ؟
از تو میپرسم
تیرگی درد است یا شادی ؟
جسم زندانست یا صحرای آزادی ؟
ظلمت شب چیست ؟
شب خداوندا
سایه روح سیاه کیست ؟
وه که لبرزیم..از هزاران پرسش خاموش
بانگ مرموزی نهان می پیچدم در گوش
این شب تاریک..سایه روح خداوند است
سایه روحی که آسان می کشد بر دوش
با رنج بندگان تیره روزش را
آه ...
او چه میگوید ؟
او چه میگوید ؟
خسته و سرگشته و حیران
میدود در راه پرسش های بی پایان
فروغ فرخزاد

باورم نمیشه دستات تو ی دست من نباشه
رو در و دیوار خونه گرد تنهایی بپاشه تو همونی که می گفتی تو دنیاهیچکی مثل من نمیشه تو همونی که می گفتی قلبم مال تو باشه واسه همیشه از چه بگویم که دل مرا دیگر حرفی نیست جز ناله ... این روزها کمتر مسیرم به سمت دلم می خوره اما وای به زمانی که هم مسیر باشیم مسیری که بارانی و پر از خارهایی که انتظار پای برهنه عابر خاطره ها را می کشند این روزها که بیشتر شب است تاریک و بی نور حیات و من نیز هر روز خود را در این ظلمات غرق تر می یابم و هنوز سوزی را حس می کنم سوزی که نبودن هوای تازه زندگی را در این ظلمات از یادم می برد سوز دلم که همواره بار سنگین سوالی بی پاسخ را بر دوش می کشد: که چرا رفتی؟ 
خسته ام از حرف سكوت
خسته ام از هر واژه كه با تنهايي همرا ه است
مي خواهم نقطه بگذارم در پايان همه اين جملات
شايد باز نتوانم
اما من پر از فردايم
من مقلوب ديروز نخواهم شد
گوشه اتاق كز نخواهم نشست به اميد خاطره
بار ديگر از نو آغاز خواهم كرد وصف تنهايي را
من پر از فردايم
در افق فردايم انتظار جايي ندارد
من به دنبال آسمان خواهم بود
به دنبال طلوع ها
به دنبال دري به سوي اميد

از سر نیاز باز می خوانمت
((خــــــــــــدا))
می دانی جز تو مرا کسی به سرای امید نمی برد
امید ...
همان امیدی که در سیاهی سایه های تاریک تنهایی ام گم شده
تو همیشه تنهایم گذاشتی و به حال خودم وا گذاشتی
می دانم این جسم خاکی بی تو هیچ معنایی ندارد
...
دست هایم مانده به درگاه پنجره
صدای واضحی مرا می خواند
آری غروب است
خیره می شوم به آیینه
کسی در آینه از من می پرسد
بی قراری باز
بی تابی
روی از آن بر می گردانم می گویم
مرا تابی نیست
اشتیاقی نیست
به این دنیا
شکوه از خود دارم چرا نور امید را هر از گاهی گم می کنم
به کنار آسمان می روم
دست هایم بلند می کنم می گویم
خدایا براستی که تو مهربان ترین مهربانانی پس از گناهم بگذر که تو تنها بخشنده مهربانی
خداوندا مرا ببخش که چشم بر حقیقتی بستم که برایم از روز روشن تر بود
خدایا مرا ببخش که آنقدر مغرور و خودبین بودم
می دانم جرم من این است که مرز بین عشق و دوست داشتن را نمی دانستم
مرزی به فاصله یک قدم و یک نگاه و یا یک جمله
خدایا مرا ببخش که جز شرمندگی چیزی ندارم
حال باید چه کنم
باید چه کنم تا از درگاهت بی جواب بر نگردم
بار الهی جز تو که من کسی را ندارم که از او بخواهم مرا ببخشد
خدایا مرا ببخش
ندانسته و بی آنکه بخواهم کسی را از خود ناراحت می کنم
مرا ببخش ... مرا ببخش
.
.
.
سلام به همه ی دوستای گلممممم
ممنون که تو این مدت به یاده من بودید و واسه من نگران شده بودی من الان حالم خوبه فقط دستم یکم شکسته همین دیگه اتفاقه خیل خاصی واسم نیوفتاده
به هر حال از همه شما واسه لطفی که بهم کردید ممنونم
قربانه شما سایه
در راهی بی نور قدم می گذارم
قدم هایی کوتاه نا مطمئن
جلوی راهم افسانه هایی را می بینم که هر کدام رازی پشت خود پنهان کرده اند
چهره ها و چشم هایی را می نگردم که دردی در دل خود نگاه داشته اند
از روی جوی خیابان ها می پرم تا راهم یکنواخت نباشد
ناگهان پایم پیچ می خورد تعادلم را از دست می دم اما می دانم نمی افتم
دوباره پا در جاده می گذارم
سرم را رو به آسمان می کنم تا آبي آسمان ستایش کنم
دلم غمناک می شود
چون باز ابری سایه اش روی خورشید گسترد و نگذاشت غروب را ببینم
...
نا گهان ظلمت شکافت
آذرخشي فرود آمد ، و مرا ترساند
رگباری نشست بر شانه هایم از در همدلی
اما کوتاه
خواستم سايه را به دره رها کنم اما سکوت نگذاشت
و من همچنان ...
ميخواهمت...
چشمانت را میخواهم برای زندگی
دستانت را میخواهم برای نوازش
اسمت را میخواهم برای دلخوشی
دلت را میخواهم برای عاشقی
عطرت رابرای مستی می بویم
صدایت را برای شادی می شنوم
خیالت را برای برواز میخواهم
وخودت را میخواهم برای برستش
اتل متل جدائی
عروسکم کجایی؟
گاو حسن پریشون
یه دل دارم پر از خون
عشقم رفته هندستون
خونم شده قبرستون
یه عشق دیگه بردا
ر یه دنیا غصه بردار
اسمشو بذار بچگی تا آخر زندگی
آچین و واچین تموم شد
عمر منم حروم شد !!

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
سلام به خدا. به بهار ...
سلام به کسی که ناقوس قلبش آهنگ عشق می نوازد او که صدایش ترنم دلنشین باران و نگاهش
فروغ مهتاب است...
باور کن اگر زندگی بودم تا ابد برایت می ماندم
حال که آمدی می خواهم آهنگ دلنواز زندگی را برایت بخوانم
می خواهم نغمه های دلم را که از در د جانسوز رسیدن نشئت گرفته
می خواهم تا تو هستی از نی بگویم . پس:
بشنو از نی چون حکایت می کند از جدایی ها شکایت می کند
عاشق خود را خواستگاه ديگران ميكند. اوست كه خود را فداي خواستهاي كرده و آن، اجابت است. اجابت، در عزيمت است. فصل عزيمت، تابستان است. مثل فصل تابستان كه فصل سوختن است. فصل به آفتاب رسيدن. فصل به بارنشستن. در تابستان آفتاب بيشتر پيش ماست و نزديكتر، بهتر ميتوان به آن رسيد. در راه رسيدن به آفتاب، فقط بايد در مقابلش قرار گيريم. او نور خود را به ما ميرساند. او به هيچ نوري نياز ندارد، چون خودش منبع بزرگ نور است. او فقط نور است.
هنگاميكه در مسير قرار ميگيريم، هر قدمي كه بر ميداريم، دقيقاً نزديكي به او را احساس ميكنيد نه تنها شما به او نزديك ميشويد، بلكه او نيز به استقبال شما ميآيد چون عاشق است. اوست كه شما را بطرف خود و خود را به طرف شما ميرساند. صبرش، در رسيدن ماست.
ميتوان در ذهن به او رسيد، ميتوان در دل به او رسيد، و اين دو با هم فرق ميكند. آنهايي كه به اعتقاد و باور پيش ميروند، در ذهن به او ميرسند و آنهايي كه رنج پيمودن راه رسيدن را طي كرده باشند، در دل به او ميرسند. كه اين رنج، عذاب نيست، فراق است. راه اول آسان است، بهمراه تشويش و گاهي دودلي، راه دوم آسانتر، بدون تشويش و دودلي.
در راه رسيدن بايد تصورات القائي را كنار گذاشت. در راه رسيدن، تصورات القائي و خيالي كنار ميرود ذهن، منظرگاه ضبط زيباييها و الهامات اوست و ديگر تواني براي پردازش ندارد. اين پيمودن راه رسيدن است كه ارزش رسيدن را تعيين ميكند. تنها اميدوارم در راه رسيدن، از مرز ديوانگي نگذريم و در درياي هستيمان غرق نشويم. امّا كساني از جزيرهاي نجات پيدا ميكنند كه تن به آب دهند و دل به دريا، تا بتوان به خشكي واقعي رسيد. مرز ديوانگي و عاقلي به اندازه سطح آب و زير آب است.
عارفان،همان كساني هستند كه در راه رسيدن به آفتاب بسر ميبرند و هميشه از درون به بيرون مينگرند و حالت خود را در همه زمانها و مكانها حفظ ميكنند.آنها تا رسيدن به او،در راه او،قدم بر ميدارند.وجود درخشانشان از نورشان است كه به سمت او ميرود،چون عشقشان در اوست
به او عشق ميورزيم، چون او نيز به ما عشق ميورزد. به او ميرسيم چون او خود را به ما رسانده، در او غرق ميشويم، چون او در ما غرق شده، براي او حيات ميكنيم، چون او خود را براي ما به حيات رسانده. دنياي او، دنياي ماست و دنياي ما، دنياي رسيدن است. دنياي ما، درون ماست.
نگاهم بوی باران گرفته بود...
تقدیم به نیلوفری که گلبرگهایش را باز خواهد کرد...
کنار تاب پنجره ی خیالم برای توکه آشنا ترین آشنایی جام عشق را با انتظار سیراب
میکنم.
کنار عطر یاسها صدای زیبایت را عاشقانه با هر نسیم فریاد میزنم
کنار رسم وعادتهای خوشبختی برای گلخانه ی آرزوهایت از دل و جانم دعامی کنم.
در کنار قداست اشکهای وصالم می خواهم تندیس امید وارزوهایم را تقدیمت کنم
نگاهم بوی باران گرفته بود
وقتی دیدم صدها نفر به انتظار نشسته اند و وای بر من که تا به امروز از این انتظار چیزی
نمیدانستم
شبها آرام می خوابیدم و صبح ها با عشق بیدار میشدم وغافل از اینکه آن همه چشم در
انتظار آمدنم بودند
باید می بودی و میدیدی...
مگر از دنیا چه کم میشد؟
میدیدم آن همه کودک معصوم و بی گناه به جای اینکه در زیر آسمان آبی خدا روی زبری
اسفالتها لی لی بکشند و و نگاهشان به سنگهای مرمری باشد که روی کدام شماره افتاده
است باید روی این تختها دراز بکشند و گاهی از پنجره نگاهی به آسمان کنند وگاهی به
زمین...

اشک ماه
شبها چقدر ملال آورند.
اصلا ٬ ملال درخود کلمه ی شب ختم می شود.
ماه اما هرشب٬ در این شبهای جانکاه٬ با تمام دلخستگی هایش٬
از آن اوجها سر فرود آورده٬ در آیینه ی زلال چشمه سار نور خویش٬
با تمام پیری اش٬ با تمام خستگی اش٬ با تمام غرورش
چهره ی چروکیده ی خود را می نگرد.
پنهان از مردمان و در خلوت ظلمات٬ اشکی به حال خود می ریزد.
آه از این خستگی
آه از این چروکیدگی
آه از این همه شب
آه از این همه شب زنده داری
آه
آه
آه ...
**********
چه غم انگیز است که چشم انتظار شب بمانی و روزها را بدان امید٬ به شب برسانی.
غم انگیزتر آن است که شب را در حسرت رسیدن صبح بیدار بمانی و رسیدن روز را انتظار کشی.
غم انگیزتر از هر دو آن است که از این همه تکرار٬ دلزده باشی.
**********
بی تو ٬ روزها را در تمنّای فرا رسیدن شبها٬ می شمارم.
چون شب سایه ظلمت خویش را بر سرم می افکند٬
ظلمت - که عمری است در آن غرق شده ام -٬ به ستوهم می آورد.
باز با همان تمنَای روزانه٬ خسته تر از روزهای انتظار٬ چشم به افقهای ناپیدا می دوزم
تا کی این شب غم بار به سر آید
و باز روز از نو و روزی از نو.
تا کی این روزهای ملال ٬
سرآیند ...!!!
امروز اولين روز از بقيه ي عمر ماست...
***
همه ي ما دل بزرگي داريم..خيلي بزرگ....چون گاهي دلمون به وسعت آسمون و زمين ميگيره....
***
بازي شروع شد...دويدم....دست و پا زدم....غرق شدم....دل شکستم...عاشق شدم...بيرحم شدم...مهربان شدم...بچه بودم...بزرگ شدم...پير شدم...بازي تمام شد....زندگي را باختم...
***
براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافيست...خاطره ي پريدن با او کاري ميکند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند...
***
ماشين زندگيت رو جلوي هر خونه اي پارک نکن....ممکنه چرخهاي قلبت رو پنچر کنن
***
حقيقت نه با شنا کردن بلکه با غرق شدن کشف مي شود شنا کردن حادثه ايست که در سطح اتفاق مي افتد غرق شدن تو را به اعماق بي انتها مي برد
***
عشق با غرور زيباست ولي اگر عشق را به قيمت فرو ريختن ديوار غرور گدايي كني... آن وقت است كه ديگر عشق نيست صدقه است.
***
اين خيلي خوبه که حد اقل افکارمون ماله خودمونه!

منتظر می مانم

منتظر می مانم
تا طلوع خورشید تا شبم کوچ کند به سحرگاهی یک روز قشنگ تا که پاییز و زمستان بروند تا بتابد آفتاب تا ببارد باران به تن سوخته خشک زمین منتظر می مانم٪
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
قضاوت خوب محصول تجربه است وتجربه محصول قضاوت بد.
غیبت حاصل قضاوت های زود هنگام و بی پروای ماست و خراب شدن پل ها میان آدم ها حاصل غیبت های مکرر.
مثبت اندیشی و گفتگو با خود =انگیزه و نشاط.
تلاش شما مانند سپرده بانکی است! منتظر سود آن باشید.
دروغ/غیبت/احساس گناه/بد دهنی/خشم و ترس را رها کنیم.
بخواب آرام
بخواب ای عشق جاویدان در این روئیای دیرینه صدای هیچ مجنونی نمی آید بخواب آرام
پس آسوده خاطر باش که در فکرم دگر چیزی به جز فکرت نمی آید بخواب ای حس بی پایان
نوای لرزش دستان سردم باش بخواب و در میان خوابها وهم و آشفته به دنبال نگاهم باش
می خواهم بخوابم باز در روئیا کنارم باش
اگه بی پناه شدی/اگه دلت گرفت/اگه شکست/اگه تنها موندی/اگه اشکات سرازیر شدن اگه...
اون موقع است که خدا عاشقت شده اگه دستت رو نگرفت و باز هم احساس تنهایی کردی اون لحظه است که داری به خوشبختی نزدیک می شی ولی حیف که خودت خبر نداری!!!
زندگي را مي توان درغنچه ها تفسير کرد
با نگاه سبز باران عشق را تعبير کرد
زندگي راپر ز احساس کبو تر ها نمود
کينه را با نگاه ساده اي زنجير کرد
همچو شبنم چشم را درچشم شقايقهاگشود
طرح يک لبخند را بر برگ گل تصوير کرد
زندگي را مي توان در خلوت هر صبحدم
با وضوئي با دعايي با خدا تقدير کرد
تو را من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند بر شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزآن دل خستگانت راست اندوهی فراهم
تو را من چشم در راهم شباهنگام
در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت، که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی کاهم
تو را من چشم در راهم شباهنگام....
دلم هواي غريبي ميكند ، دلم با توست و در دلم احساس
خوشنودي ميكنم . دلم تنها تو را ميخواهد و تنها جوش تو را میزند .
وقتي تو را ميبينم دلم به لرزه مي افتد ، به خود افتخار ميكنم.
در دلم احساس رضايت ميكنم ، چون در قلب من حك شده اي.
تو مانند گل در قلبم شکفتي و رشد كردي و الان مانند يك كوه
در دلم استوار شده اي و هيچ چيز نميتواند آن را بشكند و حالا
خوشحالم از اين كه مثل آفتاب ، بر زندگيم طلوع كردي و همه
خاطرات خوبم را رقم زدي ، صادقانه ميگويم ، اگر روزي نباشي
من هم نيستم چرا كه زندگيم به بودن تو وابسته است ...

وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوستت داره.
وقتی نا امید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی.
وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه.
وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یادبیار کسی رو که تو دلت یه کلبه ساخته.
وقتی چشمات تهی از تصویر شد به یاد بیار کسی رو که حتی تو عکسش هم بهت لبخند می زنه.
وقتی به انگشتات نگاه کردی به یاد بیار کسی رو که دستای ظریفش لای انگشتات گم می شد.
وقتی شونه هات خسته شد به یاد بیار کسی رو که هق هق گریه اش شونه هات رو می لرزوند.
وهمیشه یادت باشه که:
همیشه در قلب منی
دیگه بلندی صدات از فریاد گذشته بود
هنوز یادمه که چی میگفتی
(به خدا دوست دارم)
(به خدا دوست دارم)
آره همین رو می گفتی
هنوز چشمات رو هم یادمه
انگار داشت سیل می اومد
یه چیزای دیگه هم یادم می یاد هنوز
حرفای توو دل خودم رو هنوز یادمه
که به خودم میگفتم
(داره دروغ میگه)
(دروغ)
آخرین باری که صورتت رو دیدم
4 سال پیش بود
نمی دونم چرا هیچ وقت اون قیافه معصومت از یادم نمیره
نمی دونم چرا هنوز تو درک کردن اون جمله آخریت شک دارم
4 سال پیش من رفتم برای همیشه...
کاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه فردا نبود
کاش بودي تا نگاه خسته ام بي خبر از موج و دريا نبود
کاش بودي تا دو دست عاشقم غافل از لمس گل مينا نبود
کاش بودي تا زمستان دلم اين چنين پر سوزپر سرما نبود
کاش بودي تا فقط باور کني بعدتو اين زندگي زيبا نبود





