خسته ام ....

 

خسته ام از حرف سكوت

خسته ام از هر واژه كه با تنهايي همرا ه است

مي خواهم نقطه بگذارم در پايان همه اين جملات

شايد باز نتوانم

اما من پر از فردايم

من مقلوب ديروز نخواهم شد

گوشه اتاق كز نخواهم نشست به اميد خاطره

بار ديگر از نو آغاز خواهم كرد وصف تنهايي را

من پر از فردايم

در افق فردايم انتظار جايي ندارد

من به دنبال آسمان خواهم بود

به دنبال طلوع ها

به دنبال دري به سوي اميد

504m22t.jpg

تنها بخشنده ی مهربان...

 

 

 

 

از سر نیاز باز می خوانمت

                          ((خــــــــــــدا))

می دانی جز تو مرا کسی به سرای امید نمی برد

امید ...

همان امیدی که در سیاهی سایه های تاریک تنهایی ام گم شده

تو همیشه تنهایم گذاشتی و به حال خودم وا گذاشتی

می دانم این جسم خاکی بی تو هیچ معنایی ندارد

...

دست هایم مانده به درگاه پنجره

صدای واضحی مرا می خواند

آری غروب است

خیره می شوم به آیینه

کسی در آینه از من می پرسد

                 بی قراری باز

                         بی تابی

روی از آن بر می گردانم می گویم

مرا تابی نیست

        اشتیاقی نیست

                 به این دنیا

شکوه از خود دارم چرا نور امید را هر از گاهی گم می کنم

 

به کنار آسمان می روم

 

دست هایم بلند می کنم می گویم

خدایا براستی که تو مهربان ترین مهربانانی پس از گناهم بگذر که تو تنها بخشنده مهربانی

خداوندا مرا ببخش که چشم بر حقیقتی بستم که برایم از روز روشن تر بود

خدایا مرا ببخش که آنقدر مغرور و خودبین بودم

می دانم جرم من این است که مرز بین عشق و دوست داشتن را نمی دانستم

مرزی به فاصله یک قدم و یک نگاه و یا یک جمله

خدایا مرا ببخش که جز شرمندگی چیزی ندارم

حال باید چه کنم

           باید چه کنم تا از درگاهت بی جواب بر نگردم

بار الهی جز تو که من کسی را ندارم که از او بخواهم مرا ببخشد

خدایا مرا ببخش

      ندانسته و بی آنکه بخواهم کسی را از خود ناراحت می کنم

 

                                  مرا ببخش ... مرا ببخش

.

.

.

سلام به همه ی دوستای گلممممم

ممنون که تو این مدت به یاده من بودید و واسه من نگران شده بودی من الان حالم خوبه فقط دستم یکم شکسته همین دیگه اتفاقه خیل خاصی واسم نیوفتاده

به هر حال از همه شما واسه لطفی که بهم کردید ممنونم

قربانه شما سایه

 

در راهی بی نور قدم می گذارم

قدم هایی کوتاه نا مطمئن

جلوی راهم افسانه هایی را می بینم که هر کدام رازی پشت خود پنهان کرده اند

چهره ها و چشم هایی را می نگردم که دردی در دل خود نگاه داشته اند

از روی جوی خیابان ها می پرم تا راهم یکنواخت نباشد

 

ناگهان پایم پیچ می خورد تعادلم را از دست می دم اما می دانم نمی افتم

دوباره پا در جاده می گذارم

سرم را رو به آسمان می کنم تا آبي آسمان ستایش کنم

دلم غمناک می شود

چون باز ابری سایه اش روی خورشید گسترد و نگذاشت غروب را ببینم

...

نا گهان ظلمت شکافت

آذرخشي فرود آمد ، و مرا ترساند

رگباری نشست بر شانه هایم از در همدلی

اما کوتاه
خواستم سايه را به دره رها کنم اما سکوت نگذاشت

و من همچنان ...