مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک              چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم


 سلام به خدا. به بهار ...

سلام به کسی که ناقوس قلبش آهنگ عشق می نوازد او که صدایش ترنم دلنشین باران و نگاهش

فروغ مهتاب است...

باور کن اگر زندگی بودم تا ابد برایت می ماندم

حال که آمدی می خواهم آهنگ دلنواز زندگی را برایت بخوانم

می خواهم نغمه های دلم را  که  از در د جانسوز رسیدن نشئت گرفته

می خواهم تا تو هستی از نی بگویم . پس:

بشنو از نی چون حکایت می کند                از جدایی ها شکایت می کند

عاشق خود را خواستگاه ديگران مي‌كند. اوست كه خود را فداي خواسته‌اي كرده و آن، اجابت است. اجابت، در عزيمت است. فصل عزيمت، تابستان است. مثل فصل تابستان كه فصل سوختن است. فصل به آفتاب رسيدن. فصل به بارنشستن. در تابستان آفتاب بيشتر پيش ماست و نزديكتر، بهتر مي‌توان به آن رسيد. در راه رسيدن به آفتاب، فقط بايد در مقابلش قرار گيريم. او نور خود را به ما مي‌رساند. او به هيچ نوري نياز ندارد، چون خودش منبع بزرگ نور است. او فقط نور است.

هنگاميكه در مسير قرار مي‌گيريم، هر قدمي كه بر مي‌داريم، دقيقاً نزديكي به او را احساس مي‌كنيد نه تنها شما به او نزديك مي‌شويد، بلكه او نيز به استقبال شما مي‌آيد چون عاشق است. اوست كه شما را بطرف خود و خود را به طرف شما مي‌رساند. صبرش، در رسيدن ماست.

مي‌توان در ذهن به او رسيد، مي‌توان در دل به او رسيد، و اين دو با هم فرق مي‌كند. آنهايي كه به اعتقاد و باور پيش مي‌روند، در ذهن به او مي‌رسند و آنهايي كه رنج پيمودن راه رسيدن را طي كرده باشند، در دل به او مي‌رسند. كه اين رنج، عذاب نيست، فراق است. راه اول آسان است، ‌بهمراه تشويش و گاهي دودلي، راه دوم آسانتر، بدون تشويش و دودلي.

در راه رسيدن بايد تصورات القائي را كنار گذاشت. در راه رسيدن، تصورات القائي و خيالي كنار مي‌رود ذهن، منظرگاه ضبط زيبايي‌ها و الهامات اوست و ديگر تواني براي پردازش ندارد. اين پيمودن راه رسيدن است كه ارزش رسيدن را تعيين مي‌كند. تنها اميدوارم در راه رسيدن، از مرز ديوانگي نگذريم و در درياي هستيمان غرق نشويم. امّا كساني از جزيره‌اي نجات پيدا مي‌كنند كه تن به آب دهند و دل به دريا، تا بتوان به خشكي واقعي رسيد. مرز ديوانگي و عاقلي به اندازه سطح آب و زير آب است.

عارفان،همان كساني هستند كه در راه رسيدن به آفتاب بسر مي‌برند و هميشه از درون به بيرون مي‌نگرند و حالت خود را در همه زمانها و مكانها حفظ مي‌كنند.آنها تا رسيدن به او،در راه او،قدم بر مي‌دارند.وجود درخشانشان از نورشان است كه به سمت او مي‌رود،چون عشقشان در اوست

به او عشق مي‌ورزيم، چون او نيز به ما عشق مي‌ورزد. به او مي‌رسيم چون او خود را به ما رسانده، در او غرق مي‌شويم، چون او در ما غرق شده، براي او حيات مي‌كنيم، چون او خود را براي ما به حيات رسانده. دنياي او، دنياي ماست و دنياي ما، دنياي رسيدن است. دنياي ما، درون ماست.

نگاهم بوی باران گرفته بود...

تقدیم به نیلوفری که گلبرگهایش را باز خواهد کرد...


کنار تاب پنجره ی خیالم برای توکه آشنا ترین آشنایی جام عشق را با انتظار سیراب

میکنم.

کنار عطر یاسها صدای زیبایت را عاشقانه با هر نسیم فریاد میزنم

کنار رسم وعادتهای خوشبختی برای گلخانه ی آرزوهایت از دل و جانم دعامی کنم.

در کنار قداست اشکهای وصالم می خواهم تندیس امید وارزوهایم را تقدیمت کنم

نگاهم بوی باران گرفته بود

وقتی دیدم صدها نفر به انتظار نشسته اند  و وای بر من که تا به امروز از این انتظار چیزی

نمیدانستم

شبها آرام می خوابیدم و صبح ها با عشق بیدار میشدم وغافل از اینکه آن همه چشم در

انتظار آمدنم بودند

باید می بودی و میدیدی...

مگر از دنیا چه کم میشد؟

میدیدم آن همه کودک معصوم و بی گناه به جای اینکه در زیر آسمان آبی خدا روی زبری

اسفالتها لی لی بکشند و و نگاهشان به سنگهای مرمری باشد که روی کدام شماره افتاده

است باید روی این تختها دراز بکشند و گاهی از پنجره نگاهی به آسمان کنند وگاهی به

زمین...

1216951506.jpg