دنیای سایه ها

 

شب به روی جاده نمنک

سایه های ما ز ما گویی گریزانند

دور از ما در نشیب راه

در غبار شوم مهتابی که میلغزد

سرد و سنگین بر فراز شاخه های تک

سوی یکدیگر به نرمی پیش می رانند

شب به روی جاده نمنک

در سکوت خاک عطر آگین

نا شکیبا گه به یکدیگر می آویزند

سایه های  ما ...

 

****

شب به روی جاده نمنک

ای بسا پرسیده ام از خود

زندگی ایا درون سایه هامان رنگ میگیرد ؟

یا که ما خود سایه های سایه های خویشتن هستیم؟

همچنان شب کور
 
میگریزم روز و شب از نور
تا نتابد سایه ام بر خاک

 
در اتاق تیره ام با پنجه لرزان

راه می بندم بر وزنها

 
می خزم در گوشه ای تنها

ای هزاران روح سرگردان
گرد من لغزیده در امواج تاریکی

سایه من کو ؟


***

از تو می پرسم

ای خدا ای ظلمت جاوید..در کدامین گور وحشتنک

عاقبت خاموش خواهد شد

خنده خورشید ؟

من نمیخواهم

سایه ام را لحظه ای از خود جدا سازم

من نمیخواهم

او بلغزد دور از من روی معبرها..یا بیفتد خسته و سنگین

زیر پاهای رهگذرها

او چرا باید به راه جستجوی خویش روبرو گردد

با لبان بسته درها ؟

او چرا باید بساید تن

بر در و دیوار هر خانه ؟

او چرا باید ز نومیدی

پا نهد در سرزمینی سرد و بیگانه ؟

آه ...ای خورشید

لعنت جاوید من بر تو

شهد نورت پر نیمسازد دریغا جام جانم را

با که گویم قصه درد نهانم را

سایه ام را از چه از من دور میسازی ؟

گر ترا در سینه گنج نور پنهانست

بگسلان پیوند ظلمت را ز جان سایه های ما

آب کن زنجیرهای پیکر ما را بپای او

یا که او را محو کن در زیر پای ما

آه ... ای خورشید

 

***

از تو می پرسم

ای خدا ... ای راز بی پایان

سایه بر گور چیست ؟

عطری از گلبرگ وحشتها تراویده ؟

اشک بی نوری که در زندان جسمی سخت

از نگاه خسته زندانی بی تاب ! لغزیده ؟

از تو میپرسم

تیرگی درد است یا شادی ؟

جسم زندانست یا صحرای آزادی ؟

ظلمت شب چیست ؟

شب خداوندا

سایه روح سیاه کیست ؟

وه که لبرزیم..از هزاران پرسش خاموش

بانگ مرموزی نهان می پیچدم در گوش

این شب تاریک..سایه روح خداوند است

سایه روحی که آسان می کشد بر دوش

با رنج بندگان تیره روزش را

آه ...

او چه میگوید ؟

او چه میگوید ؟

خسته و سرگشته و حیران

میدود در راه پرسش های بی پایان

 

فروغ فرخزاد

manet-2.jpg

سوز دل

باورم نمیشه دستات تو ی دست من نباشه

                          رو در و دیوار خونه گرد تنهایی بپاشه

                                    تو همونی که می گفتی تو دنیاهیچکی مثل من نمیشه

                                                  تو همونی که می گفتی قلبم مال تو باشه واسه همیشه

از چه بگویم که دل مرا دیگر حرفی نیست جز ناله ...

این روزها کمتر مسیرم به سمت دلم می خوره اما وای به زمانی که هم مسیر باشیم

مسیری که بارانی و پر از خارهایی که انتظار پای برهنه عابر خاطره ها را می کشند

این روزها که بیشتر شب است تاریک و بی نور حیات

و من نیز هر روز خود را در این ظلمات غرق تر می یابم

و هنوز سوزی را حس می کنم

سوزی که نبودن هوای تازه زندگی را در این ظلمات از یادم می برد

سوز دلم که همواره بار سنگین سوالی بی پاسخ را بر دوش می کشد:

که چرا رفتی؟

 parsa2010.jpg